-
جایزه ملی غزل مدرن علی کریمی کلایه؛ برگزیدگان نخستین جشنواره مستقل شعر کرج معرفی شدند
یکی از خبرهای ادبی این هفته که در میان شاعران و دوستداران غزل بازتاب زیادی داشت، برگزاری آیین اختتامیه نخستین دوره جشنواره مستقل شعر کرج بود؛ جشنوارهای که با عنوان جایزه ملی غزل مدرن علی کریمی کلایه شناخته میشود. این آیین روز جمعه اول آبان ۱۴۰۵ در کرج برگزار شد و خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) نام برگزیدگان آن را منتشر کرد. در این نوشته، نگاهی داریم به این جایزه، برندگانش، شاعری که جایزه به نام اوست و جایگاه غزل امروز در شعر فارسی. جایزه علی کریمی کلایه چیست؟ این... -
خوابِ بیهوشی
همان ایستگاه خلوت بود که به من گفتی: «آقا، ساعت چند است؟» و من دستپاچه جیبهایم را گشتم. ….. دو قطار از راه رسیدند؛ یکی سوی طلوع میرفت و تو را تا اشراق پروانهها میبرد. دیگری اما به جانب تاریکی اندوه خزید؛ آنجا که بر صندلی پارهای نشستم، در واگنی کنار خضر نبی. از او پرسیدم: «آقا، ساعت چند است؟» ـ بخواب، جوان! مگر بُراق را به احمد اجاره دادهای؟ به ایستگاه نخست رسیدیم. صدای چکاچک شمشیرها هوش را از سر سکوت ربوده بود. سپاه آهن و آتش، سرنوشت... -
امیرالمومنین (ع)؛ مراد عاشقان
من رهگذری سرگردان در کوی شما هستم، ای مقصد و مراد دلدادگان، جانم فدای شما باد. ذرهای ناچیزم که شیفته خورشید وجود شما شدهام؛ دلم به آفتاب درخشان شما پناه آورده است. اگر گروهی برای حج عمره احرام بستهاند، من با عشق و ارادت، ایوان شما را طواف کردهام. پس از نام خدا، مادرم نام شما را به من آموخت و من از کودکی به دامان پرمهر شما توسل جستم. تا زمانی که امید به دیدار چشمان شما دارم، عمر من بدون وصل شما جز هجران و فراق، لطفی... -
دختری از جنس پاییز و باران
من از جنس سکوتی عمیق هستم، آنگاه که کلمات در قلبم جوانه میزنند. عاشق پنجرهام، همان پنجرهای که صبح را به خانه خسته روحم فرا میخواند. با یک فنجان خیال، قدمزنان در کوچههای خاطره، آواز گذشته را زمزمه میکنم. دلم را به مهتاب میسپارم، به درختی که رازهایش را آرام در گوش باد نجوا میکند. من همانم که زخمهای زندگی را با نخ امید به پیراهن فردا دوخته و آن را به چراغی برای روشن کردن راه تبدیل کردهام. و از پاییز آموختم زیبایی رفتن و شکوه دوباره روییدن... -
نه، اینگونه آبرومندانه نیست!
چشمانت بیپروا دل را ویران میسازد،پس با لبخندت در این خرابه آتش مزن، نه! دست در دست غزلها، با خاطرات میروی،همگام با بیوفایی، اما نه آبرومندانه! هر کاری میخواهی بکن، جز کمین با زلفت،التماست جالب فا میکنم، این یکی را شانه مزن، نه! تو همان نسرین باغی، حرف پشتت بسیار است،هیچکس هرگز پروانه من نخواهد شد، نه! یا مرا بران، یا بخوان، یا بگو گم شوم،هر جا بگویی میروم، اما از در میخانه، نه! خوابهایم میدان دیوانهبازیهای توست،یک لحظه، آیا در شب کاشانه غوغا نمیکنی؟ پایکوبان با هر غریبه... -
جدایی و دلتنگی
با وجود آنکه دشمن جانم شدهای، هنوز هم در قلب منی. ای باغ آرزوهایم که اکنون در برابر چشمانم قرار داری، ما دست رد به سینه بیگانگان میزنیم، اما تو هر لحظه به بتی تازه دل میبندی. چشمان سیاهت هنوز هم افسونگر است؛ هر که گفت جادوی تو باطل است، خام و نادان بود. با هر بهانهای از آشیانهام پر کشیدی و رفتی. آیا ای دوست، به حرمت نمک و دوستیمان پایبندی؟ من تنها و بیتکیهگاه، میان زمین و هوا ماندهام. دریغا که ای یار، از عذاب و رنج...
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست – مولانا
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست …………… ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست …………… بشنیدم از...ناله ز درد هجران وای از غم جدایی – مریم حیدرزاده
ناله ز درد هجران وای از غم جدایی فکر وداع باید از روز آشنایی با من بمان برادر طاقت نمانده دیگر باور نمیکنم من شد موسم جدایی گوید غریب مادر! ای...نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی – حافظ شیرازی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو...چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم – مولانا
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جانها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من...گفتی که مرا دوست نداری گلهای نیست – مریم حیدرزاده
گفتی که مرا دوست نداری گلهای نیست بین من و عشق تو ولی فاصلهای نیست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصلهای...اشعار مولانا در باب عید نوروز و بهار
یک دوبیتی ، مثنوی و ترجیع بند در باره عید نوروز از حضرت مولانا اندر دل من مها دل افروز توئی یاران هستند لیک دلسوز توئی شادند جهانیان به نوروز...گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما – مولانا
گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم گفتی پیاله...سفرنامه ی شهیار قنبری
سفرنامه ی شهیار قنبری : سفری بی آغاز سفری بی پایان سفری بی مقصد سفری بی برگشت سفری تا کابوس سفری تا رویا سفری تا بودا شبنم تاج محل با حریق...من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا – مولانا
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان دور از لب بیگانگان...پربازدیدترین مطالب
- هفته
- ماه
- کل
برچسب ها
- عشق (13)
- شعر شهریار (11)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- وحشی بافقی (13)
- شعر (10)
- اشعار (7)
- بیدل دهلوی (11)
- سعدی (25)
- صائب تبریزی (10)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- شعر سعدی (16)
- شهریار (52)
- اشعار شهریار (10)
- عبید زاکانی (8)
- اشعار سعدی (20)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)