به سایت "شعر و ادب" خوش آمدید.
امروز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸

شعر و ادب

اشعار بزرگان شعر و ادب ایران

دوبیتی های باباطاهر – سری سوم

دوبیتی های باباطاهر – سری سوم

شوقيست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کرده ای – وحشی بافقی

شوقيست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کرده ای – وحشی بافقی

من از آن روز که دربند توام آزادم – سعدی

من از آن روز که دربند توام آزادم – سعدی

دوبیتی های باباطاهر – سری دوم

دوبیتی های باباطاهر – سری دوم

تک بیت های صائب تبریزی

تک بیت های صائب تبریزی

شهریار در اشعار دیگر شعرا

شهریار در اشعار دیگر شعرا
۱۵بهمن

138

0

زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید – محتشم کاشانی

زاهدان منع ز دیر و می نابم مکنید کوثر و خلد من این است عذابم مکنید چشم افسونگرش از کشتن من کی گذرد بر من افسانه مخوانید و بخوابم مکنید مدعی را اگر آواره نسازم ز درش از سگان سر آن کوی حسابم مکنید من خود از بادهٔ دیدار خرابم امشب می‌میارید و ازین بیش خرابم مکنید مدهید این همه ساغر بت سرمست مرا من کبابم دگر از رشک کبابم […]

۱۱بهمن

180

0

دگر از دوستان نبینم کس – شهریار

دگر از دوستان نبینم کس ای فلک داستان ما هم بس ای درخت کهن رها کن باغ با نهالان نوبر و نورس شهسوارا فرس بفرسودی درکش از تاختن عنان فرس نوبت آشیانه ی طوباست خیز و با جوجکان گذار قفس چند نوبت توان فروکوبید با حریفان تیز و تازه نفس ؟! ناکسانند و کس نه ، با من یار ای کس بی کسان بدادم رس وه که بادام دیدگان پوسید […]

۱۰بهمن

142

0

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد – شهریار

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد بدین شتاب خدایا شباب می گذرد شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد به چشم خود گذر عمر خویش می بینم نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه که ابر از جلو آفتاب می گذرد خراب گردش آن چشم جاودان مستم که دور جام جهان خراب […]

۹بهمن

207

0

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد – وحشی بافقی

هیچکس چشم به سوی من بیمار نکرد که به جان دادن من گریه ی بسیار نکرد که مرا در نظر آورد که از مایه ی ناز چین بر ابرو نزد و روی بدیوار نکرد؟ هیچ سنگین دل بی رحم بغیر از تو نبود که سرود غم من در دل او کار نکرد روز مردم ز تو “وحشی” گله ها داشت ولی رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد وحشی […]

۸بهمن

192

0

من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیدا – محتشم کاشانی

محتشم کاشانی من از رغم غزالی شهسواری کرده‌ام پیدا شکاری کرده‌ام گم جان شکاری کرده‌ام پیدا زلیخا طلعتی را رانده‌ام از شهر بند دل به مصر دلبری یوسف عذاری کرده‌ام پیدا زمام ناقه محمل نشینی داده‌ام از کف بجای او بت توسن سواری کرده‌ام پیدا ز سفته گوهری بگسسته‌ام سر رشتهٔ صحبت در ناسفته گوهر نثاری کرده‌ام پیدا مهی زرین عصا به چون هلال از چشمم افتاده بلند اختر سواری […]

۸بهمن

139

0

باز باران بی ترانه – کارو دردریان

باز باران بی ترانه باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه می‌خورد بر مرد تنها می‌چکد بر فرش خانه باز می‌آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده نمی‌دانم، نمی‌فهمم کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟ نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد کجای ذلتش زیباست؟ نمی‌فهمم کجای اشک یک بابا که سقفی از گل و آهن به زور […]

۸بهمن

189

0

لیلی و مجنون – نظامی گنجوی

زنان اساطیری_لیلی ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است. پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب   مي برد تا خواندن بياموزد . در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:                      هر كودكي از اميد و از بيم              مشغول شده به درس و تعليم                        با آن پسران خـرد […]

۸بهمن

123

0

ماه سفرکرده – استاد شهریار

ماه سفرکرده ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله‌ی من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه‌ی راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه‌ی اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته‌ام باز که […]

۷بهمن

129

0

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده – وحشی بافقی

به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد   بکش و بسوز و بگذر منگر به اینکه عاشق بجز اینکه مهر ورزد گنهی دگر ندارد   می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن که شراب ناامیدی غم دردسر ندارد وحشی بافقی

۵بهمن

213

0

آینه چون نقش تو بنمود راست – نظامی گنجوی

پادشهی بود رعیَّت شِکَن وَز سر حُجَّت شده حَجاج فن هر چه به تاریک شب از صبح زاد بر درِ او دَرج شدی #بامداد رفت یکی پیش مَلِک صبحگاه راز گشاینده تر از صبح و ماه از قمر اندوخته شب بازی وَز سَحَر آموخته غَمّازی گفت فلان پیر تو را در نَهُفت خیره کُش و ظالم و #خونریز گفت شد مَلِک از گفتن او خشمناک گفت : هم اکنون کُنَم […]


پربازدید ترین مطالب
  • ماه
  • فصل
  • کل
پر بحث ترین ها
کلیه حقوق سایت متعلق به شعر و ادب می باشد.
طراحی قالب وردپرس : پرشین تیک