کاروانی شکر از مصر به شیراز آید – سعدی شیرازی
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید اگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و...پیرزنی را ستمی درگرفت – نظامی گنجوی
پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای ملک آزرم تو کم دیدهام وز تو همه ساله ستم دیدهام شحنه مست آمده در کوی من زد لگدی چند...آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا – صائب تبریزی
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جا از جوانی حسرت بسیار میماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است آنچه از عمر سبکرفتار میماند به جا...صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم – صائب تبریزی
صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم شب سیه، مست فنا بود که هشیار شدیم پای ما نقطهصفت در گروِ دامن بود به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم به...ای آفتاب هالهای از روی ماه تو – شهریار
ای آفتاب هالهای از روی ماه تو مه برلب افق لبهای از کلاه تو لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی میرسی به...هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی – سعدی
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف مینیاید چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی خرم تنی...تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود – سعدی
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود...دانستهام غرور خریدار خویش را – صائب تبریزی
دانستهام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف میشکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی بازار خویش را در زیر بار منت پرتو نمیرویم...دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد – سعدی
دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز همه شب ذکر تو میرفت...برچسب ها
- سعدی (25)
- شعر صائب تبریزی (10)
- شعر وحشی بافقی (8)
- شعر سعدی (16)
- شعر شهریار (11)
- شعر (10)
- اشعار سعدی (20)
- شهریار (52)
- شعر سیمین بهبهانی (7)
- اشعار صائب تبریزی (10)
- اشعار شهریار (10)
- اشعار وحشی بافقی (10)
- اشعار سیمین بهبهانی (7)
- وحشی بافقی (13)
- بیدل دهلوی (11)
- صائب تبریزی (10)
- سیمین بهبهانی (7)
- مولانا (23)
- عبید زاکانی (8)
- عشق (13)